![]() |
سیاه بازی در ورد خوانی
عبدالحسین عبداللهی به من گفت: محمدعلی! گفتم: بله. گفت: من یه وردی بلدم. می خواهم این ورد رو بخونم و روح تو رو ببرم توی آسمون. گفتم: بالا غیرتی منو بی خیال شو. گفت: باور کن جدی می گم. |
![]() |
الحرکت فی الکانال/ وقتی رزمنده ایرانی مترجم اسیر عراقی شد.
یقه اسیر را گرفتم.اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: انت الحرکت فی الکانال،خم خم و الایکش فی الخمپاره!.بچه ها زدند زیر خنده اسیر را بردند؛اما بچه ها تا چند روز به عربی صحبت کردن من می خندیدند! |
![]() |
شب های یلدایی رزمندگان در جبهه
تا صبح در بیمارستان صحرایی خوابیدیم تا بهتر شدیم.موقع خداحافظی دکتر گفت: تشریف ببرین؛فقط یادتون باشه هر وقت هندونه خوردین،دیگه پوستاش رو نخورین! |
![]() |
شوخی خفن با آقای شهردار
مقصودی که داخل خبازخانه رفت، شیطنتم گل کرد. فوری با یک طناب، پایین تخت شهردار را به سپر ماشین گره زدم. مقصودی آمد، خداحافظی کرد، پشت فرمان نشست و سریع حرکت کرد. تخت را همراه خودش می کشید و می رفت. شهردار وحشت زده از خواب بیدار شد... |
| x □ - » |